در نبودم راحت بودم از خود
در نبودم سعی در فراموشی بودنم کردم
به دنبال تاریکی رفتم نبود
روشنایی را نیز نیافتم
گفتم من نیستم آنان هستند
تعمق کردم
من بودم
در نبودم گم شدم در خود
درخود سیاهی را یافتم
نور را نه
غمگین شدم
تلاشم در فراموشی خود نیز به فرجام نرسید
بودنم را انکار نتوانستم
شب ها رفتند و بادها دفتر زندگی را ورق زدند
باز هم نوری درونم نیافتم
در پایان این سفر
نیافتنش را بر ندیدنش نوشتم نه نبودنش
آرامش من در سیاه بودن است و ندیدن
اما سرشتم توهم نور را میخواهد و مرا به دیدن وامیدارد
به راستی من بودن نور را من به او ندادم؟ بخاطر ترس از نبودنش؟
تا کی نبود نور را بر ندیدنش میتوان نوشت؟
من کور نیستم
من سیاهی را با چشم بسته هم میبینم
اما نور را...
N.B: بودن من در بودن یا نبودن نور و سیاهی خلاصه نمیشود
من هستم
نه مظهر سیاهیم نه تجلی نور
3 comments:
kami bash...
---------------------------
chand bar omadam nemitonestam nazar bezaram. jaye blogeto avaz koni behtare.
salam chetory ?
bade modatha umadi be weblogam khoshhal shodam
mamnon
به ذهن نیازمند داری ! چون واقعن آگاه نیستی
اگر واقعن آگاه شدی بینش خواهی یافت
فکر کردن مطرح نیست . عمل تو ناشی از بینش است .
سر چشمه عمل ذهن نیست !
پس می بینی که به ذهن نیازی نیست؟
Mind id needed only because you are not really conscious .
If you are really conscious .
Then you act out of insight
You don’t act out of your mind.
Mind is not needed then
:) bazam bia khoshhal misham
salam doste aziz
chera dg update nemikonii???
mamnon ke sar zadi malome ke yadameee
merci azinke sar zadi :-)
update kardi khabaram kon
Post a Comment