My Journey

در نبودم راحت بودم از خود
در نبودم سعی در فراموشی بودنم کردم
به دنبال تاریکی رفتم نبود
روشنایی را نیز نیافتم
گفتم من نیستم آنان هستند
تعمق کردم
من بودم
در نبودم گم شدم در خود
درخود سیاهی را یافتم
نور را نه
غمگین شدم
تلاشم در فراموشی خود نیز به فرجام نرسید
بودنم را انکار نتوانستم
شب ها رفتند و بادها دفتر زندگی را ورق زدند
باز هم نوری درونم نیافتم
در پایان این سفر
نیافتنش را بر ندیدنش نوشتم نه نبودنش
آرامش من در سیاه بودن است و ندیدن
اما سرشتم توهم نور را میخواهد و مرا به دیدن وامیدارد
به راستی من بودن نور را من به او ندادم؟ بخاطر ترس از نبودنش؟
تا کی نبود نور را بر ندیدنش میتوان نوشت؟
من کور نیستم
من سیاهی را با چشم بسته هم میبینم
اما نور را...
N.B: بودن من در بودن یا نبودن نور و سیاهی خلاصه نمیشود
من هستم
نه مظهر سیاهیم نه تجلی نور

BirthHate

یرای من یه روز عادی
مثل بقیه ی روزا
هیچی نمیفهمم از اینهمه شادی و دلخوشی که توی دنیا هست
اما شاید
شاید
شاید
لعنت به من
متنفرم از خودم و اینهمه شاید
خداحافظ
I'm not Immortal anymore
I want to decide for time of my Death
It Happens now
I hate you all,even if I told you something else

And It Goes On

میشینی گوشه ی اتاق,کاغذ قلم تو دستته
دوباره شروع
میدونی حرفایی که میخوای بزنی تو کلمات پیدا نمیشه
مینویسی که فقط آروم بشی و به اطراف نگاه نکنی
به فاجعه ها

کلمه ها پشت سر هم میان
خودت هم نمیدونی چی مینویسی
هنوز به خط سوم نرسیدی
تکه های کاغذ روی زمینن
خودکار بعد از خوردن به دیوار داره غلت میخوره
نیم ساعت بعد
دوباره شروع
پسر با این کارای احمقانه فقط سر خودتو کلاه میذاری-
خودم میدونم تو خفه-

Hate

I did'nt want to trust but...everything changed
Now I hate you(really really really)
And again the fault is my own