در نبودم راحت بودم از خود
در نبودم سعی در فراموشی بودنم کردم
به دنبال تاریکی رفتم نبود
روشنایی را نیز نیافتم
گفتم من نیستم آنان هستند
تعمق کردم
من بودم
در نبودم گم شدم در خود
درخود سیاهی را یافتم
نور را نه
غمگین شدم
تلاشم در فراموشی خود نیز به فرجام نرسید
بودنم را انکار نتوانستم
شب ها رفتند و بادها دفتر زندگی را ورق زدند
باز هم نوری درونم نیافتم
در پایان این سفر
نیافتنش را بر ندیدنش نوشتم نه نبودنش
آرامش من در سیاه بودن است و ندیدن
اما سرشتم توهم نور را میخواهد و مرا به دیدن وامیدارد
به راستی من بودن نور را من به او ندادم؟ بخاطر ترس از نبودنش؟
تا کی نبود نور را بر ندیدنش میتوان نوشت؟
من کور نیستم
من سیاهی را با چشم بسته هم میبینم
اما نور را...
N.B: بودن من در بودن یا نبودن نور و سیاهی خلاصه نمیشود
من هستم
نه مظهر سیاهیم نه تجلی نور